html> ♥♥♥♥جملات و داستان های عاشقانه♥♥♥♥

  از یه جایی به بعد...

 مرض چک کردن موبایلت خوب میشه

 حتی یه وقتایی یادت میره موبایل داری

 دیگه دل شوره نداری که گوشیتو جا بزاری یا پیامات بی جواب بمونه

 از یه جایی به بعد...

 دیگه دوسنداری کسی رو به تنهاییت راه بدی

 حتی اگه تنهایی کلافت کرده باشه

 از یه جایی به بعد...

وقتی کسی بهت میگه دوست دارم میخندی و ازش فاصله میگیری

از یه جایی به بعد...

 دلت برای یه اغوش امن تنگ میشه و دیگه به هیچ اغوشی فکر نمیکنی

از یه جایی به بعد ...

حرفی واسه گفتن نداری و سکوت رو به هر حرفی ترجیح میدی و می ری تو لاک خودت

از یه جایی به بعد ...

از اینکه دوست داشته باشن می ترسی

و جای دوست داشته شدن ها قلبت ازش می سوزه

از یه جایی به بعد...

یه حسی داری به نام بی تفاوتی

نه از دوسداشتن ها خوشحال میشی

نه از دوست نداشته شدن ها ناراحت

از یه جایی به بعد

... توی هیجان انگیز ترین لحظه ها هم فقط نگاه می کنی...

به سلامتی دختری که خنده و شوخی هاش و لوس بازی هاش فقط واسه عشقشه با پسره غریبه شوخی نمیکنه نمیخنده میدونه با این کارا عشقش اذیت میشه



برچسب‌ها:

تاريخ : سه شنبه 19 خرداد 1393برچسب:, | 11:18 | نويسنده : 0 |

       دختر: شنیدم داری ازدواج می کنی .. مبارکه .. خوشحال شدم شنیدم..

پسر: ممنون...انشالله قسمت شما..

دختر: می تونم برای آخرین بار یه چیزی ازت بخوام؟؟؟
...
پسر: چی می خوای؟

دختر: اگه یه روز صاحب یه دختر شدی می شه اسم منو روش بذاری؟

پسر: چرا؟ می خوای هر موقع که نگاش می کنم ..صداش می کنم درد بکشم؟؟

دختر: نه.. آخه دخترا عاشق باباهاشون می شن..

می خوام بفهمی چقدر عاشـــــقت بودم..



برچسب‌ها:

تاريخ : یک شنبه 18 خرداد 1393برچسب:, | 1:11 | نويسنده : 0 |

دختری از پسری پرسید : آیا من نیز چون ماه زیبایم ؟

پسر گفت : نه ، نیستی

دختر با نگاهی مضطرب پرسید : آیا حاضری تکه ای از قلبت را تا ابد به من بدهی ؟

پسر خندید و گفت : نه ، نمیدهم

دختر با گریه پرسید : آیا در هنگام جدایی گریه خواهی کرد ؟

پسر دوباره گفت : نه ، نمیکنم

دختر با دلی شکسته از جا بلند شد در حالی که قطره های الماس اشک چشمانش را نوازش میکرد

اما پسر دست دختر را گرفت ، در چشمانش خیره شد و گفت :


تو به انداره ی ماه زیبا نیستی بلکه بسیار زیباتر از آن هستی

من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه ای کوچک از آن را


و اگر از من جدا شوی من گریه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد...



برچسب‌ها:

تاريخ : چهار شنبه 17 خرداد 1393برچسب:, | 23:16 | نويسنده : 0 |

انتظارکشیدن یعنی اینکه دم به دیقه گوشیتو چک کنی در حالی که وانمودمیکنی داری ساعت و نگاه میکنی سخته نه  



برچسب‌ها:

تاريخ : سه شنبه 17 خرداد 1393برچسب:, | 22:47 | نويسنده : 0 |

دخترگفت:
اثبات؟!!
نه من فقط دليل عشقت را مي خواهم…
شوهر دوستم به راحتي دليل دوست داشتنش را براي او توضيح مي دهد…
اما تو نمي تواني اين کار را بکني…
پسر گفت:
خب…
من تو رو دوست دارم…
چون…
زيبا هستي…
چون…
صداي تو گيراست…
چون…
جذاب و دوست داشتني هستي…
چون…
باملاحظه و بافکر هستي…
چون…
به من توجه و محبت مي کني…
تو را به خاطر لبخندت…
دوست دارم…
به خاطر تمامي حرکاتت…
دوست دارم…
دختر از سخنان پسر بسيار خشنود شد...
چند روز بعد…
دختر تصادف کرد و به کما رفت…
پسر نامه اي را کنار تخت او گذاشت…
نامه بدين شرح بود:
عزيز دلم…
تو رو به خاطر صداي گيرايت دوست دارم…
اکنون ديگر حرف نمي زني…
پس نمي توانم دوستت داشته باشم…
دوستت دارم…
چون به من توجه و محبت مي کني…
چون اکنون قادر به محبت کردن به من نيستي…
نمي توانم دوستت داشته باشم…
تو را به خاطر لبخندت و تمامي حرکاتت دوست دارم…
آيا اکنون مي تواني بخندي…؟
مي تواني هيچ حرکتي بکني…؟
پس دوستت ندارم…
اگر عشق احتياج به دليل داشته باشد…
در زمان هايي مثل الان…
هيچ دليلي براي دوست داشتنت ندارم…
آيا عشق واقعا به دليل نياز دار…؟
نه هرگز…
و من هنوز دوستت دارم …



برچسب‌ها:

تاريخ : سه شنبه 17 خرداد 1393برچسب:, | 21:15 | نويسنده : 0 |

غمگینم...
همانند جوانی که لحظه ی اعدام...
به گریه مادرش می خندید...
خاطرش آمد بچگی اش گفته بود...
خنده ات آرامم میکند پسرم...@@@

حکــــم ، اعــدام بود ...

اعدامـــی لــحظه ای مـــکث کــرد و بـــوسه ای بر طنــاب دار زد

دادســتان گفت:

 آقــای زنــــدانــی، این چــــه کـــاریست ؟؟

زنــدانی خـــنده ای کــرد و گفت :

بیچـــاره طـــناب نــمیزاره زمـــین بیفتم ،

ولی آدم ها !!!!!

 بدجـــور زمــینــم زدن ......!



برچسب‌ها:

تاريخ : دو شنبه 17 خرداد 1393برچسب:, | 12:35 | نويسنده : 0 |

چقدر سخته....دلت میخواد سرت باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده

چقدر سخته....توخیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز" سلام" نتونی بگی

چقدر سخته....وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه...اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم...دوستش داری

چقدر سخته....گل ارزوهاتو تو باغ دیگری ببینی....هزاربار توخودت بشکنی و اون وقت اروم زیر لب بگی...

گل من....باغچه ی نو مبارک!



برچسب‌ها:

تاريخ : دو شنبه 16 خرداد 1393برچسب:, | 22:51 | نويسنده : 0 |

دخترجوانی چندروز قبل عروسیش آبله سختی گرفت و بستری شدنامزدش به عیادتش رفت وبین حرفاشون گفت چشمش درد میکنه و اذیتش میکنه بیماری زن شدید ترشد وابله تموم صورتشوپوشندمردجوان عصازنان به دیدن نامزدش رفت وازدردچشمش مینالیدبالاخره روز عروسی رسید زن نگران صورت خودش که ابله اونوازشکل انداخته وشوهرش هم کورشده بودمردم میگفتند چه خوب عروس زشته همون بهتر که شوهرشم کورشد20سال بعداز ازدواج زن میمیره مردعصاشو کنارمیزاره و چشاشوباز میکنه همه تعجب میکنن مردگفت من کاری جز شرط عشق نکردم    



برچسب‌ها:

تاريخ : جمعه 16 خرداد 1393برچسب:, | 17:21 | نويسنده : 0 |

دختره باناامیدی و عصبانیت به پسر که روبه روش وایساده بودنگاه کردوکاملا از اون ناامیدشده بود ازکسی که انقدر دوستش داشت وفکر میکردکه اونم دوستش داره ولی دقیقا موقعی که دختربه اونیاز داشت دختروتنهاگذاشت وبعداز پیوند کلیه درتمام مدتی که توبیمارستان بستری بود همه به عیادتش اومدن غیرازپسره *چشماش همیشه به دری بود که همه ازاون واردمیشدن غیرازکسی که منتظرش بودحتی بعداز مرخص شدن ازبیمارستان به خودش گفته بودکه شایدپسردلیل قانع کننده ای داشته باشه ولی دربرابر همه سوالاش یاسکوت بودیاجواب های بی سروته که خودپسرهم به احمقانه بودنش اعتراف میکرد داشت تحمل دختر تموم میشدبه پسرگفت دیگه نمیخواد ببینتش و گفت از زندگیش خارج بشه به نظردختر پسرخالش که هرروز بادسته گل به دیدنش میومدبیشتر از پسرلایق دوست داشتن بود ودخترکه عصبی میشه به پهلوی پسر ضربه میزنه زانوهای پسرخم میشه وچشماش یخ میزنه ولی دخترمتوجه نشدچون پسروبرای همیشه ترک کرد*دختره باخودش گفت چه دنیایی عجیبیه تو این دنیا که ادم هایی مثل این غریبه پیدا میشه که کلیه اشومجانی اهداکنه بدون این که حتی یک تومن پول بگیره وحتی قبول نکرددختر برای تشکربره پیشش درهمین حال پسراز شدت ضعف روی زمین افتاد وخون ازپهلوش میرفت اما همچنان سرقولی که به خودش داده بوده اون نمیخواست دختر تموم عمرخودشو مدیون اون بمونه ولی ای کاش دختر ازنگاه پسر میفهمید که عاشق واقعیه  *** 

 



برچسب‌ها:

تاريخ : جمعه 16 خرداد 1393برچسب:\, | 16:44 | نويسنده : 0 |

یه روز عشق و دیوونگی ومحبت و فضولی داشتن باهم قایم باشک بازی میکردن نوبت دیوونگی شد همه رو پیداکرد اما هرچی گشت عشق و پیدانکرد                                 فضولی که فهمید که عشق پشت بوته های گل سرخ قایم شده دیوونگی و خبر کرد ودیوونگی یه خار ورداشت و تو بوته ی گل سرخ فروکردوصدای دادعشق بلند شد وقتی سراغش رفتن دیدن چشاش کورشده و دیوونگی که خودشو مقصر میدونست تصمیم گرفت که همیشه عشقو همراهی کنه و از اون روز به بعد دیوونگی شد عصای عشق  *                                              



برچسب‌ها:

تاريخ : جمعه 16 خرداد 1393برچسب:\, | 2:12 | نويسنده : 0 |